سانی چت|دلارام چت|اسلو چت|امیرعلی چت [RB:Rozblog_Dynamic_Code] [RB:Rozblog_Js]
آخرین اخبار سایت :
سفارش تبلیغ
سفارش تبلیغ
سفارش تبلیغ
سفارش تبلیغ
مطلب ارسالی از joky

 آپلود عکس خخخ تو چشماش نگاه میکنی خندت میگیره...

نظرات() تعداد بازديد : 108
21 ارديبهشت 1396 - 19:8
مطلب ارسالی از بهاره14

نظرات() تعداد بازديد : 124
21 ارديبهشت 1396 - 18:53
برچسب ها : ,
مطلب ارسالی از AVA 15

آپلود عکس" alt="" /> 

نظرات() تعداد بازديد : 150
20 ارديبهشت 1396 - 23:40
مطلب ارسالی از شادان

نظرات() تعداد بازديد : 123
20 ارديبهشت 1396 - 21:4
مطلب ارسالی از shadan

    لحظه ها می گذرند و روزهارا خاکستر می کنند و او در گرد و غبار این ثانیه ها می دود به دنبال چه نمی دانم !

   هراسان است از آنکه فصل ها پوست بیندازند و او هنوز در کالبد خویش بماند.

   شاید خیالی است بیهوده که رسیده باشد...

   به آنچه که خواسته است...

   به آنچه که می باید رسید...

   و به آنچه که لیاقت رسیدن به آن را داشته...

   تشنه لب است،دروغ است اگر بگوید به جرعه ای بیش نیازمند نیست،دریا می خواهد به وسعت آفاق،به وسعت دریا!

   فروردینی است دیگر ...

   شاید همیشه سکوت کند ،اما ...

   اما حرفهایش در نگاهش می ریزد...

   دلتنگی قسمتی از قلبش است ...

   و صبر، لکه ای از روحش ...

   فروردینی است دیگر ...

   عواطف و احساساتش را در خودش میریزد ...

   چیزی به کسی نمی گوید...

   دوست دارد وقت اشک ریختن تنها باشد...

   متولد فروردین است فرمانروای احساسات...

    فروردینی سرشار از پارادوکس های جالب و خاص خودشه

   مغروره

اما اگر با کسی حال کنه دیگه این غرور بی معنی میشه ...

   زود عصبی میشه ...

ولی از خودش مهربون تر پیدا نمیشه ...

   درسته خیلی بی حوصله است و کم طاقت

اما بعضی وقتا خیلی صبوره ...

   متولد فروردین است 

   روحیه اش بهاریست...

   گرمی رفتارش با کسانیکه دوستشان دارد تابستانی است

وسردی کلامش برای کسانی که قدرش رانمی دانند زمستانیست

   او متولد بهار است اما...

   همهٔ فصل هارا برایت تداعی خواهد کرد... 

 

                                                           تقدیم به مادرم

نظرات() تعداد بازديد : 58
20 ارديبهشت 1396 - 21:3
مطلب ارسالی از shadan

    لحظه ها می گذرند و روزهارا خاکستر می کنند و او در گرد و غبار این ثانیه ها می دود به دنبال چه نمی دانم !

   هراسان است از آنکه فصل ها پوست بیندازند و او هنوز در کالبد خویش بماند.

   شاید خیالی است بیهوده که رسیده باشد...

   به آنچه که خواسته است...

   به آنچه که می باید رسید...

   و به آنچه که لیاقت رسیدن به آن را داشته...

   تشنه لب است،دروغ است اگر بگوید به جرعه ای بیش نیازمند نیست،دریا می خواهد به وسعت آفاق،به وسعت دریا!

   فروردینی است دیگر ...

   شاید همیشه سکوت کند ،اما ...

   اما حرفهایش در نگاهش می ریزد...

   دلتنگی قسمتی از قلبش است ...

   و صبر، لکه ای از روحش ...

   فروردینی است دیگر ...

   عواطف و احساساتش را در خودش میریزد ...

   چیزی به کسی نمی گوید...

   دوست دارد وقت اشک ریختن تنها باشد...

   متولد فروردین است فرمانروای احساسات...

    فروردینی سرشار از پارادوکس های جالب و خاص خودشه

   مغروره

اما اگر با کسی حال کنه دیگه این غرور بی معنی میشه ...

   زود عصبی میشه ...

ولی از خودش مهربون تر پیدا نمیشه ...

   درسته خیلی بی حوصله است و کم طاقت

اما بعضی وقتا خیلی صبوره ...

   متولد فروردین است 

   روحیه اش بهاریست...

   گرمی رفتارش با کسانیکه دوستشان دارد تابستانی است

وسردی کلامش برای کسانی که قدرش رانمی دانند زمستانیست

   او متولد بهار است اما...

   همهٔ فصل هارا برایت تداعی خواهد کرد... 

 

                                                           تقدیم به مادرم

نظرات() تعداد بازديد : 67
20 ارديبهشت 1396 - 21:3
مطلب ارسالی از رویای من

 

نظرات() تعداد بازديد : 147
20 ارديبهشت 1396 - 19:58
مطلب ارسالی از fatemeh

نظرات() تعداد بازديد : 182
20 ارديبهشت 1396 - 19:47
مطلب ارسالی از مطرب عشق

زیبا رو

نظرات() تعداد بازديد : 142
20 ارديبهشت 1396 - 18:31
مطلب ارسالی از مطرب عشق

نظرات() تعداد بازديد : 130
20 ارديبهشت 1396 - 18:28
مطلب ارسالی از مطرب عشق

کوچولو چشم آبی

نظرات() تعداد بازديد : 169
20 ارديبهشت 1396 - 18:27
مطلب ارسالی از AVA 15

خیلی سخته باشی و

انگار نباشی

دیگه فرقی واسه من

نداشته باشی

خیلی سخته توی قلب

سردوسنگین

دیگه جایی واسه من 

نداشته باشی

خیلی سخته تورو داشتن

بی تو بودن

سهم من نبود از این عشق

خنده ی رقیبو دیدن

خیلی سخته مهربونم

با بدی های تو ساختن

هنوزم برام عزیزی

زندگی رابا

تو باختم

سخته برای یکبار

بودن از رو اجبار

باشه و این بودنش

انگاره نه انگار

عشقی که تاروپودش

وصل تن غریبه

نمیشه جون بگیره

باید بمیره وبس

باید بمیره وبس.

نظرات() تعداد بازديد : 187
20 ارديبهشت 1396 - 13:39
مــطلب ارســالی از MAHDIS مطلب ارسالی از MAHDIS

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم ! در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید : تو بمن گفتی : ازین عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ، آئینة عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا ، که دلت با دگران است تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن ! با تو گفتنم : حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … ! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت ! اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ! بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

نظرات() تعداد بازديد : 150
19 ارديبهشت 1396 - 17:51
مطلب ارسالی از nazi

عشق قشنگ است ولی … بچه ها عشق قشنــگ است ولـی سهم عاشق دل تنــگ است ولـی بین معشـــوقه و عاشــــق گه گـاه زندگی صحنه ی جنــگ است ولـی دل معشـــــوقه و عاشـــــق با هـم مثل آیینـــــه و سنــــگ است ولـی با سیــــاهی و سفیــــــدی ترکیـب عشق یعنی که دو رنگ است ولی درد بسیــــار شکســــت عشقـــی بدتـــــــر از زخم پلنــــگ است ولـی دوستــــــانم همه تان می دانیــــــد عشق بی زور تفنـــــگ اسـت ولـی خودمـــــــانیم بـــــــــدون عشقــــی کـــــــار دنیا همه لنــــگ است ولـی بچه ها بـا همــــه ی ایـــــن اوصــاف بخـــــدا عشق قشنــــگ است ولی

نظرات() تعداد بازديد : 169
19 ارديبهشت 1396 - 16:9
مطلب ارسالی از مریم

نظرات() تعداد بازديد : 184
19 ارديبهشت 1396 - 15:22
مطلب ارسالی از saba

آدم ها می آیند... 

                     

                           آدم ها می آیند...                            

                 خودشان را نشان می دهند...

                    وقتی برایت مهم نیست...

                           اصرار می کنند!

 

                   اصرار برای اثبات وجودشان.

                        برای اثبات بودنشان...

                              و ماندنشان!

          اصرار می کنند که تو نیز باشی همراشان...

                         همان آدم ها.

                وقتی که پذیرفتی بودنشان را...

                        ماندنشان را...

                 وقتی که باورشان کردی...

                            می روند!  

     

                       به بهانه های پوچ!

                        به بی بهانگی!

                           به سادگی!

                            می روند...

                             می روند...

                  و تو می مانی با باوری که...!

نظرات() تعداد بازديد : 170
19 ارديبهشت 1396 - 4:20
مطلب ارسالی از shadan

 دل داده ام بر باد

هرچه بادا باد 

مجنون تر از لیلی

شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش 

اصل و نسب داری

از تیرهٔ دودی

از دود مان باد

آب از تو توفان شد

خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش 

در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین

چون بیستون ویران 

هر کوه بی فرهاد 

کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما

از نسل غم بودند

ارث پدرانمان

اندوه مادر زاد

از خاک ما در باد

بوی تو می آید 

تنها تو می مانی

ما می رویم از یاد 

 

نظرات() تعداد بازديد : 152
18 ارديبهشت 1396 - 18:45
مطلب ارسالی از مطرب عشق
دیوانه ترین عاشق تب دار تو هستم

 هم خانه ی این دردم و بیمار تو هستم

 

رامت شده این وحشی احساس و اسیرم

 اهلی شده با عشق و گرفتار تو هستم

 

در بستر این حادثه همراه دلم باش  
  
 باور کنی ام یا نکنی یار تو هستم  
 
 
 من بی تو زلیخای زمانم مددی کن

 رسوای دو عالم شده ام خوار تو هستم

 

از اینکه که جوانی برود در سر این عشق

 می ترسم و درحسرت دیدار تو هستم

 

آیاخبر از این من دیوانه نداری؟

 در غربت این غمکده غمخوار تو هستم!!

 

با معجزه ای تازه کن این ثانیه ها را

 ای یوسف افسانه که دلدار تو هستم؟

 

در وحشت این فاصله آرامش من رفت

 دیوانه ترین عاشق تب دار تو هستم

 
***********************************************************
 
تا کی اسیر شعله های درد باشم


یاهمنشین این غم نامرد باشم؟


 

تا کی بسوزم درتب عشق تو ای دوست


درگیر و دار لحظه ها دلسرد باشم


 

هی گم شوم در وسعت تنهایی ام آه


دربین جمع اما همیشه فرد باشم


 

اسب تو زیر باد و باران ها بتازد


من درمسیرحمله های رعد باشم


 

باپاره چتری خوش کنم دل را به فردا


گرم خیالی کهنه اما  سرد باشم


 

شاعرشوم در امتداد جاده هر دم


دلتنگ و منگ و بی قرار و زرد باشم


 

اندازه دارد عاشقی ای داد از این عشق


تا کی اسیرشعله های درد باشم!

**********************************************************

عمريست كه من برده ي بازار تو هستم

در بند سر زلف و گرفتار تو هستم

شادم كه به نام تو مرا ناف بريدند

از كودكيم طالب و بيمار تو هستم

من عكس تو را در دل خود حك شده دارم

بي چانه خريدار خريدار تو هستم

در ظهر عطش كودك شش ماهه بزرگست

من خاك ره ِ آن همه سردار تو هستم

بگذار كمي صادق و رو راست بگويم

من عاشق ِ رندان ِ عزا دار تو هستم

از سينه ي مادر ... شده عشقت همه ارثم

اين است كه عمريست وفادار تو هستم

اي حضرت مظلوم چرا نيزه تنت شد

من تعزيه دار سر ِ سيّار تو هستم

دربار تو جز عرش خدا جاي دگر نيست

عمريست كه من شاعر دربار تو هستم

 

************************************************************

دوستت دارم پریشان ، شانه می خواهی چه کار ؟

 

دام بگذاری اسیرم ، دانه می خواهی چه کار ؟

 

تا ابد دور تو می گردم بسوزان عشق کن !

 

ای که شاعر سوختی ! پروانه می خواهی چه کار ؟

 

مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

 

راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار ؟

 

مثل من آواره شو از چار دیواری درآ !

 

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

 

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

 

‌گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

 

*******************************************************

 دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم

روشنی بخشم میان جمع و خود تنها بسوزم

شمع باشم اشک بر خاکستر پروانه ریزم

یا سمندر گردم و در شعله بی پروا بسوزم

لاله یی تنها شوم در دامن صحرا برویم

کوه آتش گردم و در حسرت دریا بسوزم

ماه گردم در شب تار سیه روزان بتابم

شعله آهی شوم خود را ز سر تا پا بسوزم

اشک شبنم باشم و بر گونه گلها بلغزم

برق لبخندی شوم در غنچه لبها بسوزم

یا زهمت پر بسایم بر ثریا همچون عنقا

یا بسازم آنقدر با آتش دل تا بسوزم.

 

 

نظرات() تعداد بازديد : 152
18 ارديبهشت 1396 - 18:25
مطلب ارسالی از رویای من

 خدا با اسم اعظم یا علی گفت 

ملک در اولین دم یا علی گفت

عجب سری است در خلقت که از خاک
چو برمی خاست آدم یا علی گفت

عصا در دست موسی اژدها شد
کلیم آنجا مسلم یا علی گفت

مسیحا دم از آن گردید عیسی
که در دامان مریم یا علی گفت

محمد در شب معراج برخاست
به قصد قرب اعظم یا علی گفت

ز لیلایی شنیدم یا علی گفت
به مجنونی رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت
دعایی کرد و او هم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد
گمانم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت

نظرات() تعداد بازديد : 96
18 ارديبهشت 1396 - 17:1
مطلب ارسالی از پرنا

 

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبة لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست

عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست

نظرات() تعداد بازديد : 119
18 ارديبهشت 1396 - 16:44
مطلب ارسالی از رکسانا

باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود.
میوه کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب. 
آب بی فلسفه می خوردم.
توت بی دانش می چیدم.
تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد.
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.
فکر ،بازی می کرد.
زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود،
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.
من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته کوچه شک ، 
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سکوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی.
چیزهایی دیدم در روی زمین:
کودکی دیم، ماه را بو می کرد.
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.
نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.

بره ای دیدم ، بادبادک می خورد.
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.
در چراگاه " نصیحت" گاوی دیدم سیر.

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: "شما"

من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
کاغذی دیدم ، از جنس بهار، 
موزه ای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال.

من قطاری دیدم ، روشنایی می برد.
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت . 
من قطاری دیدم، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)
من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی 
خاک از شیشه آن پیدا بود:
کاکل پوپک ،
خال های پر پروانه،
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی.
خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می آید.
و بلوغ خورشید.
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت.
پله هایی که به سردابه الکل می رفت.
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات،
پله هایی که به بام اشراق،
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.

مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست.

شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ.
سقف بی کفتر صدها اتوبوس.
گل فروشی گل هایش را می کرد حراج.
در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
کودکی هسته زردآلو را ، روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد.
و بزی از "خزر" نقشه جغرافی ، آب می خورد.

بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب.

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،
مرد گاری چی در حسرت مرگ.

عشق پیدا بود ، موج پیدا بود.
برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود.
کلمه پیدا بود.
آب پیدا بود ، عکس اشیا در آب.
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حیات.
شرق اندوه نهاد بشری.
فصل ول گردی در کوچه زن.
بوی تنهایی در کوچه فصل.

دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پیچک این خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاک.
ریزش تاک جوان از دیوار.
بارش شبنم روی پل خواب.
پرش شادی از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت کلام.

جنگ یک روزنه با خواهش نور.
جنگ یک پله با پای بلند خورشید.
جنگ تنهایی با یک آواز:
جنگ زیبایی گلابی ها با خالی یک زنبیل.
جنگ خونین انار و دندان.
جنگ "نازی" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطی و فصاحت با هم.
جنگ پیشانی با سردی مهر.

حمله کاشی مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقک، به صف کارگر " لوله کشی".
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.
حمله واژه به فک شاعر.

فتح یک قرن به دست یک شعر.
فتح یک باغ به دست یک سار.
فتح یک کوچه به دست دو سلام.
فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سواری چوبی.
فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ.

قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر.
قتل یک قصه سر کوچه خواب .
قتل یک غصه به دستور سرود.
قتل یک مهتاب به فرمان نئون.
قتل یک بید به دست "دولت".
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.

همه روی زمین پیدا بود:
نظم در کوچه یونان می رفت.
جغد در "باغ معلق " می خواند.
باد در گردنه خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.
روی دریاچه آرام "نگین" ، قایقی گل می برد.
در بنارس سر هر کرچه چراغی ابدی روشن بود.

مردمان را دیدم.
شهرها را دیدم.
دشت ها را، کوه ها را دیدم.
آب را دیدم ، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم.
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم.


اهل کاشانم، اما 
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب 
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.
من صدای نفس باغچه را می شنوم.
و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.
و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ، 
چکچک چلچله از سقف بهار.
و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.
و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح.
من صدای قدم خواهش را می شنوم
و صدای ، پای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه کبوترها،
تپش قلب شب آدینه،
جریان گل میخک در فکر،
شیهه پاک حقیقت از دور.
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای ، کفش ایمان را در کوچه شوق.
و صدای باران را، روی پلک تر عشق،
روی موسیقی غمناک بلوغ،
روی آواز انارستان ها.
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب،
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد.

من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشیا جاری است .
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.
روح من بیکار است:
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.
روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدن بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.
رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد.
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.
مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.

تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.
و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم،
رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را.
خوب می دانم ریواس کجا می روید،
سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد،
ماه در خواب بیابان چیست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی.


زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه ، که در دهان گس تابستان است.
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی "ماه"، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.


زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی "مجذور" آینه است.
زندگی گل به "توان" ابدیت،
زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما،
زندگی "هندسه" ساده و یکسان نفسهاست.

هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟

من نمی دانم 
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
 

 

نظرات() تعداد بازديد : 120
18 ارديبهشت 1396 - 16:32
مطلب ارسالی از مهدیه
ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
مادرم
ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح ر
ا روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست
که نمی دانم
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست
سهراب سپهری
نظرات() تعداد بازديد : 117
18 ارديبهشت 1396 - 16:25
میروم مطلب ارسالی از fatemeh

 

میروم خسته و افسـرده و زار

سـوی منزلگــه ویرانه خویش

 

به خـدا می برم از شهـــر شما 

دل شوریــده و دیوانــه خویش

 

می برم تا که در ان نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گنـاه

 

شستشویش دهم از لکه عشــق

زین همـــه خواهش بیجا وتباه

 

می برم تا زتو دورش ســـازم

زتو ،ای جلــــوه امید محــــال

 

می برم زنـــده بگورش سازم

تا از این پس نکنــد یاد وصال

 

ناله می لرزد،می رقصد اشک

 آه ، بگــــذار که بگریزم مـــن

 

از تو ، ای چشمه جوشان گناه 

شایـد آن به کـه بپرهیـــزم من

 

بخـــدا غنچـــــه شـــادی بودم

دست عشق آمد و از شاخـم چید

 

شعلــه آه شد م ، صــد افسوس

که لبــم باز بر آن لب نرسیـــد

 

عاقبت بنــد سفـــر پایـــم بست

میروم، خنده به لب،خونین دل

 

می روم از دل من دست بردار

ای امیـــــد عبث بی حاصــــل...

نظرات() تعداد بازديد : 137
18 ارديبهشت 1396 - 15:42
ليست صفحات
تعداد صفحات : 7

موضوعات

Category

میزکار

Panel
ورود کاربران
نام کاربری
رمز عبور


عضويت سريع
نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری

لینک دوستان

Links

جستجو

Search

چت باکس

Chat

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آخرین نظرات کاربران

Recent Comments
اسیه
اسیه درتاریخ 1396/8/25 گفته:
بغل داداش بزرگم
اسیه
اسیه درتاریخ 1396/8/25 گفته:
کا اریکی کوری
اسیه
اسیه درتاریخ 1396/8/25 گفته:
ن ببخشید
اسیه
اسیه درتاریخ 1396/8/25 گفته:
ینی اعتماد
اسیه
اسیه درتاریخ 1396/8/25 گفته:
وفاداری
اسیه
اسیه درتاریخ 1396/8/25 گفته:
وفاداری
مریم
مریم درتاریخ 1396/5/13 گفته:
شُمـــــــــا دوغ ات رو بنــــــــــوش
هناسه
هناسه درتاریخ 1396/5/12 گفته:
ابان پس باکی عالیه گگگگگگگگگگگگگگگگگ
هناسه
هناسه درتاریخ 1396/5/12 گفته:
قاطی هم هستن باهوش و نامرد و بی ابرو
هناسه
هناسه درتاریخ 1396/5/12 گفته:

پشتيباني آنلاين

Online Support
پشتيباني آنلاين
درباره سایت
به وبلاگ من خوش آمدید
آمار
آمار مطالب و اطلاعات شما
  • مجموع مطالب :160 پست
  • کل نظرات :130
  • آی پی شما :54.162.241.40
  • مرورگرشما :
  • سیستم عامل شما :
  • امروز :

آمار و اعضای سایت
وبسایت ما امروز 38 بازدید داشته است . در حال حاضر 1 کاربر در وبسایت ما آنلاین میباشند . بازدید کل وب 245548 می باشد . تا کنون 56 عضو در سایت ثبت نام کرده اند . ورودی گوگل امروز وب4 میباشد. بازدید این ماه وبسایت 3011 می باشد. بازدید دیروز سایت 96 تعداد و ورودی گوگل دیروز 10 تعداد می باشد. آي پي امروز 13 نفر و آي پي ديروز 32 نفر می باشد. این هفته 284 کاربر از سایت ما دیدن کرده اند که بازدید سال سایت تا بدین لحظه 245548 نفر می باشد.
نویسندگان
تبادل لینک هوشمند

تبادل لینک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان سانی چت و آدرس sanichat.bid  لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






امکانات جانبی

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 38
بازدید دیروز : 96
بازدید هفته : 284
بازدید ماه : 3011
بازدید کل : 245548
تعداد مطالب : 160
تعداد نظرات : 130
تعداد آنلاین : 1

§قــالب گــراف§
کلیک کن پشیمون نمیشی
ســــــــــــــــــــــــانی چت
WWW.sanichat.bid
§ســــــانی چــــــت§
محفلی گرمو صمیمی
بهترین و جذاب ترین چت روم ایرانی
http://www.sanichat.bid/chat
http://www.sanichat.bid/chat
§عنوان سایت شما§
کلیک کن پشیمون نمیشی
ســـــــــانی چــــــت.
WWW.sanichat.bid
http://www.sanichat.bid/chat
§ســـــــــــــــــــــــــــانی چت§
چون که تکه با نمکه
اهل دلی کلیک کن.
www.sanichat.bid

پشتیبانی